یازی

داستان کوتاه و شعر

 


 

سانکی کی دونیایا من هچ گلمه دیم

 

دونیایا گلسمده سئوینچ گورمه دیم

 

ساحیله باخاندا،گویوگورمه دیم

 

دونیامنی هرنظردن آتیبدی

 

یاخشی پیسی،غریب منه قالیبدی

 

داغلارمنی سالیب درده عذاب سیز

 

هردردیمی وئریب منه دواسیز

 

دونیابویوقفس دیییم ناحاق سیز

 

ائل ده منی اولوم درده سالیبدیر
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:11  توسط زهرا عبدالهي  | 


ایندی ایناندیم کی جهان آغلامایا،دئیمزمیشد

 

نئچه ایللربیراولسامدا،اوره ک باغلامایا،دئیمزمیش

 

دونیانین هرطرفین تانیماسام بو،ایاخلارجهانی گزمزمیش

 

ساعاتیمین ایلی،آیی گونو،یوخ عقربه سی

 

بونئچه ایللربیرینی،گوزله مه یه دئیمزمیش

 

دونیاماپرده چکننن سوراعشقین هوسی گلمزمیش

 

غمینن آغلاماغین دای هارایی گلمزمیش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:11  توسط زهرا عبدالهي  | 


زندگانلیق بیر طبیعت دی بیزیم سئوگیمیزه

عشقیمیز سننن منه دنیا ثروت دیر بیزه

من سنین شاهیده عشقین اولموشام بودنیادا

سنده گل گوزیاشیمین شاهیدی اول بو گونلرده

  دونیادا تک سئوگیلی جانان سندین نیه ائتدین جفا

دونیادا سن تک  آرزوم واریدی  اونییدا  ائتدین خطا


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 19:5  توسط زهرا عبدالهي  | 




+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 20:40  توسط زهرا عبدالهي  | 

حسرت

 

حسرتین دیه م هر گئجه گوندوز

 

یولووی گوزلییربو اوره ک سنی

 

گئجه نین هر لحظه سی اولدوزلار ایچینده آختاریر بو گوزلر سنی

 

دونیالارینان دئیشمزهئچ زامان بواوره ک سنی




+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 23:34  توسط زهرا عبدالهي  | 

هر گلن دنیا ییخیر

اوز حالینی گریان ائدیر

اودلاری جانلار آلیر

هر اولکه نی الدن آلیر

سن اوز عالمینده اول

گوی من جوان جانیمدا اولوم

قاش قاباغ ائتمه منه

گوی من گولر اوزلو اولوم

هر تهمتی وورما منه

من بیلیرم اوز حالیمی

سن گئت اوز عالمینده اول

دنیانی گوی اوز حالینه
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 21:1  توسط زهرا عبدالهي  | 

اوره ییم چیرپینیر

نفسیم هرآن قطع اولاجاق

گوزلریمین ایشیقی  یاواش،یاواش قارانلیقا چکیلیر

دوشونه بیلمیرم

سوزلریمی داها دییه بیلمیرم

اما عاشیقلار اونلاری  سازینان اوخویوللار

من سازسیزدا دییه بیلمیرم

سن دئنه گوروم اشیدیرسن؟

آخی بولاری قلبیمینن سنه دییرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:1  توسط زهرا عبدالهي  | 

دوشيزه من دختري12ساله هستم كه دريك خانواده پولداربه دنيا آمدم.هميشه فكرمي كردم كه وقتي به دنيا آمدم مادرم راازدست داده م به خاطرهمين چند سال بود كه عذاب وجدان داشتم ازاين كه به دنيا آمدنم باعث ازدنيا رفتن مادر شده بود از خودم نفرت داشتم كه چرا به دنيا آمدم رابطه پدرم با من اصلا خوب نبود واين مرا اذيت مي كرد.زندگي ودوستان من شده بود ديوارهاي خونه ،كتابهاي داستاني ودرسي وعروسكهايي كه مادرم قبل ازبه دنيا آمدنم آنهارا براي من خريده بود. من هيچ عكسي از مادرم نداشتم وپدرم هميشه همه عكسهايي كه در خانه داشتيم از من قايم مي كرد چندروز نزديك عيد خدمتكارامون(جري وچارلي) خانه را تميز مي كردند .من دم در اتاق پدر ایستاده بودم و کار کردنشان را تماشا میکردم که دیدم ازدست خانم جري چندبرگه پاره ،پوره را با احتیاط توی دستش نگه داشته است هنگامي كه بلند شد يكی از پاكتها به زمین افتاد اما جري متوجه اینکار نشد.من خيلي مشتاق بودم كه آن پاكت مرموز رابازكنم دور از چشم خانم جری آن را قايم كرده به اتاقم رفتم توي آن پاكت يك عكس بود،عكس يك زن كه بغلش يك بچه اي كه لباس زرد مخملي برتنش داشت حس كردم آن عكس مادرم بود خيلي بهم آشنامي آمد ولي باز مطمئن نبودم كه واقعا عكس مادرم بود يا نه يكي دوبار خواستم از چارلي بپرسم آخه از خيلي وقت پيش در خانه ما كار مي كرد پس چارلي حتما مي داند كه مادرم الان زنده است يانه ولی هربار كه نزديك چارلي مي رفتم زبانم بند مي آمد وانگاردلم راضي به پرسيدن نبود،ازاين موضوع خيلي ناراحت بودم.پدرم هميشه نزديك صبح ازخانه بيرون مي رفت وتا ساعت 1شب به سختي در خانه حضور داشت حتي سرسفره نيز باما غذا نمي خورد واگرهم خانه بود فقط توي اتاق خودش بودو بس. بعداز يك ماه من اين بار تصميم گرفتم كه با چارلي در مورد همه چيز حرف بزنم در مورد مادرم،درمورد اين كه من خواهرو برادرديگري هم دارم يا نه رفتم به چارلي گفتم چندتا سؤال دارم ومي خواهم به همه آنها جواب بدي چارلي گفت چشم دوشيزه ،ازش پرسيدم مادرم فوت كرده يانه؟چارلي گفت مي توانيد مرا از خانه بيرون كنيد ولي لطفا اين جواب سؤالهارا از من نپرسيد ولي من باز خواهش كردم قطره هاي اشك در چشم هايم پرشده بود چارلي از پنجره بيرون را تماشا مي كرد وديگر به من توجه نمي كرد ويكدفعه صداي گريه مرا شنيد چارلي به گريه هاي من طاقت نياورد و گفت:اگرجوابي به سؤالهايت بدهم نباید دراین مورد با کسی حتی باجری نیز حرف نزنی و من نیز به چارلی قول دادام. چارلی گفت:مادرت زنده است وهنوز در قید حیات است هم تو مادرت را دیده ای و هم مادرت تورا می بیند خیلی به حرفهای چارلی تعجب کردم باوبا صدای بلند گفتم چطور ممکن است که مادرم را دیده باشم ولی یادم نباشد چارلی گفت:وقتی که پدرت خبر حاملگی مادرتو شنید عصبانی شد و ازش خواست که سقطش کنه .چون از ماهها پیش با زن دیگری رابطه برقرار کرده بود و میخواست مادرت رو طلاق بده .روزوشب پدرو مادرت شده بود دعوا حتی یک روز خوش نداشتند یک روز صبح پدرت تصمیم داشت مادرت تورا سقط کند ولی مادرت به کشتن توراضی نشد پدرت لج کرد تا که توبه دنیا آمدی بعد از به دنیا آمدن تو پدرت،مادرت رااز خانه بیرون کرد وچون مادرت هیچ کس را نداشت ویک زن فقیری بود تورا به پدرت سپرد چند ماه گذشت ولی مادرت به دوری تو تحمل نکردو از پدرت خواست تا اجازه بدهد مثل خدمتکار در خانه کار کند وپدرت این اجازه را به مادرت داد ولی قرار شد به هیچ وجه تو نفهمی که آن زن خدمتکار مادر توبوده وآن پاکتی که از دست جری افتاد وتوآن را برداشتی عکس توومادرت بود. از چارلی پرسیدم مادرم الان کجاست؟ جواب داد یادت هست که من وجری در مورد یک جراح پلاستیک با هم حرف میزدیم وتونزد مابودی مادرت برای اینکه توآن را نشناسی مجبور پیش یک جراح پلاستیک برود وتغییر چهره کندوبه همین خاطربود که تو مادرت را تااین روز نشناختی در حقیقت مادر تو همان جری خدمتکار منزل شماست دوشیزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:37  توسط زهرا عبدالهي  | 

سلام

 نوشته هايم را اينجا خواهم ريخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط زهرا عبدالهي  |